شاهدخت سرزمین ابدیت
۱ـمن به دنیا امدم همین امروز همین روزی که فهمیدم من اینجایم من به دنیا امدم از میان سایه ها از دل کوچه های شب زنده دار از اعماق وجود سرنوشت تا به سیمای افق من نگرم و سکوت و اشک و اوا نوازم من خواب ...... ۲ـسلام سلام بخوام دقیق حساب کنم الان که ساعت ده و نیم شبه من حدودا ۴-۵ ساعت دیگه به دنیا میام به همین خاطر هم به مدت یک هفته تو وبلاگم جشن می گیرم اونم به افتخار خودم(دچار خود شیفتگی شدم از تولد گفتم .پس از ماه تولدم هم بگم راستش من عاشق ماهه اذرم از خصوصیات دخترای اذرم که دیگه نگم چون همش خوبه یعنی به طور عام ماهن فقط توی طالعم نوشته که (خشم دختر اذر زبان زد خاص و عامه خوب بریم سره سرگذشت من خودش نوشت: کم کم به وجود خودم پی بردم محیط زندگی من خوب و گرم و راحت و همچنین دوست داشتنی بود فقط مدام در لرزش بودم و بعضی وقت ها هم در سکون کامل ولی به حدی دنیای قشنگی بود که هیچ وقت نمی خواستم ازش جدا بشم از زندگیم هیچی نمی خواستم جز همون دنیای قشنگم بعد از یه مدت نسبتا طولانی یکی از دوستام بهم گفت ـ:اینو بگیرش توی دستت مبادا دستو باز کنیا منم گفتم :این چیه؟! ـ:ااااااااااااا گفتم که به تو ربطی نداره ـ: از اون جا بود که حس فضولی بنده تحریک شد (و هر روز بدتر از دیروز هیچی دیگه بعدشم که به دنیا اومدم هم دسته خالی بود پایین نوشت: ۱ـاصولا کلاهی که به سر هممون رفته به همین ترتیب بوده ولی کلاه خوب و باحالیه که هیچ کس هم حاضر نیست که ازش دل بکنه ۲ـ موضوع تولد بحث خیلی گسترده ایه که به طور کامل بهش نپرداختیم فقط به تولد خودم و خودم پرداختیم ۳ـمی تونین کادوهاتون رو کامنت وار برام بذارین فقط لطفا سریع تر چون اصولا خوشم نمیاد کادوم رو به زور از کسی بگیرم اخرشه: به قول گل یخ(این شعر و شاهدختی از سرزمین ابدیت به پسران افتاب که می رسید سلامی از سر جاودانگی بدرقه ی گرمای نگاهشان می کرد (اینه که می گم گل یخ اخرشــــه فعلا تا بعــــــــد یه پرنده ی ازاد پرنده ای که عاشق ازادیش هست عاشق زندگی و پرواز با بالهای کوچکش وبه خاطر همین عشق وبه امید پیدا کردن چند تا دونه تو زمستان در اسمون اوج گرفته...... ولی افتاد!!!!!!!!!!! با بالی زخمی به خاطر سنگی که از طرف تیر کمون سنگی پسر بچه ای به طرفش پرتاب شد شروع کرد به دست و پا زدن نه به خاطر درد به خاطر اینکه می ترسید نکنه دیگه نتونه پرواز کنه و از حال رفت چشماشو باز کرد تهی از خیال و امید پرواز توی قفسی زندانی شده بود و در اون لحظه فقط به جوجه های نو حضورش فکر می کرد همه ی سعی و تلاشش رو برای بیرون اومدن از اون قفس لعنتی کرد خودشو به این ور و اون ور زد ولی با بال زخمی........ زمان گذشت و بالش التیام پیدا کرد وبا خوشحالی فقط در انتظار این بود که زودتر پرواز کنه و ناراحت و بی قرار به خاطر تخم هایی که توی لونه بدون پناه بودن و هیچ معلوم نبود که سالم هستن یا نه؟! نکنه طعمه شده باشن................نکنه باد لونش رو ویرون کرده باشه.................... بی طاقت شده بود و صبرش تموم ازادی و پرواز داشت کم کم رنگ ارزو رو تو قلب کوچکش می گرفت ولی یه روز خیلی به ارزوش نزدیک شد می خواست دوباره ازادی رو با تمام وجودش حس کنه قلبش به تپش افتاده بود روح و جان تازه پیدا کرده بود و شروع کرد به پرواز در مقابل چشمان پسرکی که اسیرش کرده بود پسرک با چشماش رد پرواز پرنده تو اتاق رو دنبال می کرد ولی نشد باز هم این تقدیر لعنتی با پرنده ی به این کوچیکی سر لج بود با شدت به شیشه ی پنجره خورد و روی زمین افتاد شروع کرد به دست و پا زدن پسرک با دستان کوچکش پرنده رو از روی زمین برداشت در بین دستان سرد پسرک دست و پا می زد و تنها وقتی ارام شد که چشمان گریان پسرک را دید از تب وتاب ایستاد _پدر پدر.....پرندم می خواست فرار کنه ولی به پنجره خورد و افتاد زمین _عیبی نداره نترس حالش خوب می شه _ولی اگه دوباره بخواد فرار کنه چی؟ _خوب براش یه فکری می کنیم.............چطوره پرهاش رو بزنیم؟اینطوری دیگه نمی تونه فرار کنه با دیدن تیغه های براق و برنده ی قیچی شروع به دست و پا زدن کرد فکر می کرد که الان او تیغه ها به قلبش فرو می رن ولی ........... اون تیغه ها رویاهای پروازش رو شکافتن از این به بعد سرنوشتش بدون پرواز رقم خورد به پرهاش که قیچی شده روی زمین ریخته شدن خیره شد پسرک پرنده کوچک رو به قفس برگردوند و او غمگین بود و چیزی نمی خورد چند روزی به همین منوال گذشت و فقط از پشت پنجره و میله های قفس کوچک به اسمون چشم دوخته بود و خاطره ی روزایی رو که تو اسمون اوج می گرفت مرور می کرد دیگه نگران جوجه هاش هم نبود چون می دونست زمستون با اون غرور سنگینش همه جا نشسته فقط تنها دلتنگیش پرواز بود روزای زیادی نگذشت و اخر هم در حالی که به اسمان خیره بود و حسرت از چشماش پیدا بود رفت تا حداقل شاید به رویای پرواز دوبارش برسه پسرک با اندوه پرنده ی کوچک رو برداشت _پدر پرندم مرد و اشک ریخت _می دونستم اینجوری می شه این پرنده ها مردنین معلوم نیست چی جوری توی زمستون تو هوای سرد پرواز می کنن و دووم میارن! پسرک اروم اشک می ریخت _ناراحت نباش ما می خواستیم کمکش کنیم تا زمستون بیرون نباشه چون اون بیرون هوا خیلی سرده و اون نمی تونست غذایی برای خوردن پیدا کنه _باید خاکش کنیم _نیازی نیست مهم اینه که الان پرواز کرده می تونی بندازیش دور _نه باید خاکش کنیم من می خوام..... _باشه این کار رو می کنیم پدر که صورت غمگین پسرش را دید به اون وعده ی خریدن یک پرنده ی دیگه رو داد پسرک هم پرنده را در پارک نزدیک خانه خاک کرد و رفت روزها بعد درست در جایی که پرنده در زمین خاک شده بود درختی شروع به روئیدن کرد و بعد از سال ها تبدیل به درختی تنومند شد درختی بسیار بلند که در لابه لای برگ ها و شاخه هایش پر از لانه ی پرنده ها بود درختی به بلندای اسمان که هیچ کس نمی توانست به لانه ی پرنده هایی که رویش زندگی می کردند نزدیک شود درختی که روزها صدها پرنده رویش می نشستند و هر روز بیشتر به سوی اسمان صعود می کرد گویی در حال پریدن برای پرواز است درختی برای پرندگان درختی برای پرواز............ پایین نوشت: ۱ـجدی ما ادما هر کاری که بکنیم فکر می کنیم درسته پرنده هایی رو که تو قفسامون زندونی می کنیم و دوست داریم و به قول خودمون می خوایم کمکشون کنیم تا راحت زندگی کنن اگه هم بمیرن می گیم چی جوری می خواستن تو زمستون توی هوای سرد بیرون زنده بمونن ولی نمی گیم که همین عشق به پرواز برای یه عمر زنده نگه داشتنشون کافیه بحث پرنده ها رو ول کنیم پرنده های درونمون رو ازاد کنیم اونایی رو که تو قفس نگه داری می کنیم پیش کش ۲-

بالا نوشت:




)
کلا بیشتر از هر فصلی فصل پاییز رو دوست دارم مخصوصا ماهه اذرش

) بقیه هم که دیگه تعریف و تمجیده 

فهمیدم که جون دارم و می تونم حرکت هایی هر چند ناچیز داشته باشم



کلی هم دوستای قشنگ داشتم که همشون یه جفت بال سفید داشتن

برو بدش به صاحبش بعد بیا

بخوای از الان فوضولی کنی وای به حال بعدت









) نتایجش رو هم الان می فهمم می شه به قول روشنفکران گفت کنجکاوی ولی نمی خوایم که سر خودمون رو گول بزنیم خودمونم می دونیم که فضولیه

دیدم ای دل غافل چه کلاه گشادی سرمون رفته
هم اصلا حال دگرگونی بود








گل یخ
به افتخارم گفته)
)











تولد امام رضا
(ع) هم رو به همگی تبریک می گم

